مجاهده

پراکنده نوشت های یک دهه شصتی


بسم الله

 

سلام

البته حرف هایی هم هست برای گفتن، اما...

۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |

بسم الله

چند روز پیش داشتم عکس های پیاده های اربعین را نگاه می کردم.. چه حسرت برانگیز!
و یادم افتاد به سفر اول خودم.. و اینکه چرا من از هم سفرهایم عکسی ندارم.. و یادم افتاد به الهه که چندتا عکس برایم میل کرده بود.. رفتم ایمیل هایش را پیدا کردم.. دلم هوایش را کرده بود.. سمس زدم: ما رو یادت هست؟! بسرعت از لحن نوشته ام من را شناخت!
دلم شاد شد از دوباره بودنش..
همه چیز از تو شروع می شود..!

امروز داشتم توی وایبر راجع به نهم ربیع و درست و غلط حواشی ش بحث می کردم..
با یکی از دوستان با آی دی سیب.. خلاصه بحث کشیده شد به اینکه تو کی هستی و من کی هستم و نسبتمان با سیدنا رئیس چی هست.. که فهمیدم همسفر همان کربلای اول بوده ایم.. فاطمه، سیب کربلا.. دلم شاد شد از دوباره بودنش..
همه چیز به تو ختم می شود..!

به هوای سیب رفتم نشستم دوباره سفرنامه و کامنت هایش را خواندم.. و بعد یادم افتاد به این زیارت آخری..
نشسته بودم کنار در، یک گوشه ی دنجی کنار قفسه ی کتاب ها پشت سر امام(ع)..
مفاتیح را باز کرده بودم و داشتم توی اعمال حرم حدیث امام صادق(ع) را می خواندم که نوشته بود از بکاء ملائک..
دست بردم زیارت نامه بردارم.. دستم رسید به ترجیع بند محتشم..شروع کردم نوحه خواندن..
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است..

همه چیز از تو شروع می شود.. و به تو ختم می شود.. و جز تو اصلا چیزی نیست!
____________________________________________________________________
متاسفم که وبلاگ کاملا دفترچه یادداشت شخصی شده.. نمی دانم، شاید هم متاسف نباشم!!

۱٧ دی ۱۳٩٢ | ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ | کاف _الف | نظرات () |

بسم الله 

روز تولد با بقیه ی روزا فرقی هم میکنه..؟!

ولی عددش جالب بودا..

ناتمام.

٢٩ آذر ۱۳٩٢ | ٧:٢٢ ‎ق.ظ | کاف _الف | نظرات () |

بسم الله

حال دلم خوب است..
شاید از بعد از همان روضه ی حضرت رقیه(س)..
اصلا همین که فکر کنی گره ها باز شدنی ست حالت خوب می شود!
و من از ملاقات یک ظهر یکشنبه خوشحالم.. به خاطر همه..!

دارم هی فایل های صوتی لب تابم را حفاری می کنم:
عمو جونم تا تو بودی سر و سامونی داشتیم..
این روزها که همه جا حال و هوای اربعین و پیاده روی کربلاست.. مدام به خودم وعده می دهم که سال بعد هم نیمه ی شعبانش را می روم هم اربعینش که دیگر توی تاریخ امتحان ها نیست.. آرزو هم که برای حال ما عیب نیست!
این من و این شور و شرر... من و پر قنداقه ی علی اصغر..
هی می نشینم عکس ها را اینجا و آنجا نگاه می کنم..فاطمه چند روز پیش سمس زده بود:
جام داریم باده نیست ولی
عاشق از پا فتاده نیست ولی
لذت هیچ کربلایی چون
کاروان پیاده نیست ولی ...

باید حال دلم برگردد به بهار 91..
عصرها که از شرکت برمی گشتم تمام راه به حال خوبم فکر می کردم.. به عشق و اضطرابی که داشتم.. تمام آن چهل پنجاه روز حالم خوب بود.. خیلی خوب!
خوش آنکه حلقه های سر زلف وا کنی.. دیوانه های سلسله ات را رها کنی..

اولین هدیه تولد امسالم را پیش پیش از لیلا گرفتم، یعنی سرقت کردم از توی کتابخانه اش و دادم برایم امضا کند! کتاب خوب "نصرالله".. روایت هایی است از زندگی مردی که برایمان اسطوره ی اخلاص و شحاعت است و او مدام محور اصلی راهش را حضرت امام(ره) معرفی می کند..
ای وفای اصل ای اصل وفا... ای خدای عشق ای عشق خدا..

دعا کنید برای بچه هایم!
برای همه ی بچه های موسسه که سعی می کنم کنارشان صبر را یاد بگیرم، ولی گاهی حجم مشکلات تک تک شان توی باورم نمی گنجد..
ای قرار دل آشفته ی بیمار حسین... یار آواره ی این یار گرفتار حسین..

دلم می خواست بنویسم.. حیف که سر و سامانی نداشت!

٢٢ آذر ۱۳٩٢ | ٧:۱٩ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |

بسم الله

مجبور بودیم هر هشتاد نفر باهم حرکت کنیم...
حسابش دیگر آمده بود دستم، برای بی وقفه رفتن، شصت تا میله آخرین حدّ توانم بود توی آن وضعیت.. هرچند تا میله که بیشتر جلو می رفتند با جان کندن همراهشان خودم را می کشیدم..
توی زمان های کوتاه استراحت موکب ها هم تا می رسیدم له شده بودم از خستگی و کمر درد و پا درد و...
تا می آمدم پانسمان پاهایم را عوض کنم، تاول ها را چرب کنم و دوباره پنبه بگذارم که فشار کمتری رویش بیاید و بعد جوری ببندمش که باز نشود و توی کفش هایم هم برود.. کلی از زمان گذشته بود.. باید تجدید وضو هم می کردم.. باید نماز هم می خواندم.. باید یک لحظه آرام می گرفتم و تجدید قوا هم می کردم.. باید حواسم به هدی هم بود (گرچه سالم تر از من مانده بود و او بیشتر مراقبِ من بود تا من مراقبِ او)
فهیمه و بچه های کادرش غر نمیزدند.. اما باید همه باهم حرکت می کردیم.. همین که حس می کردم عقب افتاده ام یا معطل می شوند برایم فشار روانی داشت چه برسد به زودباش زودباش گفتن ها..

تا بالاخره آن شب طاقتم تمام شد..
گریه کردم..

السلام علیک یا رقیه بنت الحسین(س)

٢٥ آبان ۱۳٩٢ | ۸:٠٦ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |

بسم الله

انگار که ناخن هایش را فرو کرده باشد توی قلبم..
و خراشیده باشدش..
خراش های عمیق و طولانی..
همان وقت که داشتم بزحمت از عمق ذهن و جانم می کندمش..
این خاطره ی تلخ را..
خیلی تلخ..

٢٩ مهر ۱۳٩٢ | ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ | کاف _الف | نظرات () |

بسم الله

روایت مردی است که رفته بود خدمت امام صادق(ع)..
خیلی وقت ها به خاطر خیلی چیزها که کم می آوری... فکر می کنی به این ثروت بزرگ!

گفت: فقیرم.
گفتند: نیستی.
گفت: فقیرم! باور کنید.
گفتند: نه! نیستی.
گفت: شما از حال و روز من خبر ندارید.
و حال و روزش را تعریف کرد. گفت که چقدر دستهایش خالی است و چه سختی هایی شب و روز می کشد. ولی امام هنوز فقط نگاهش می کردند.
گفت: به خدا قسم که چیزی ندارم.
گفتند: صد دینار اگر به تو بدهم حاضری بروی و همه جا بگویی که از ما متنفری؟ از ما فرزندان محمد(ص).
گفت: نه! به خدا قسم نه.
- هزار دینار؟
- نه! به خدا قسم نه.
- دهها هزار؟
- نه! باز دوستتان خواهم داشت.
گفتند: چطوری می گویی فقیری وقتی چیزی داری که به این قیمت گزاف هم نمی فروشی؟
چطور می گویی فقیری وقتی کالای عشق به ما در دارایی تو هست؟1

* * *
دوستان خدا، تمام دلخوشی من به نام های شماست.
نه از رفتارتان چیزی در من هست، نه از باورهاتان. از آن یقین عمیقی که شما را استوانه های زمین می کند در من اثری حتی نیست. تمام رابطه ی من با شما به اسم هاتان بند است. به نخ نازک کلمه...2

____________________________________________________________________
1 و 2 : از فاطمه شهیدی در کتاب خوب " خدا خانه دارد".

۱۱ شهریور ۱۳٩٢ | ٦:۳۸ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |

بسم الله

 

دلم

میخواد

برم

یه جای

دوووووور...

٥ شهریور ۱۳٩٢ | ۸:٤٧ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |

بسم الله

ما اساسا آدم های یک گوشه نشینی و آرام و قرار نبودیم!
چه آن وقت که کارها و طرح و برنامه های بسیج بود...که من و مریم و زهره صبح که از اتاق می زدیم بیرون، تا آن ساعت شب که خوابگاه گیر نمیداد بیرون بودیم، حتی گاهی تا بعد از آن ساعت...
چه آن وقت که دسته جمعی بومی سازی شده بودیم!! بازهم صبح می زدیم بیرون تا شب.. دانشکده، مسجد، سلف، نهاد و جاهای دیگر... و حتی تفریحات سالم توی شهر!
اما آن چند ماه بعد از تغییر و تحولات اساسی بسیج، سخت می گذشت بهمان.. فارغ از خیلی دلیل ها، از این که احساس می کردیم بطالت محض شده ایم.. احساس می کردیم دیگر مغزمان خشک شده و هیچ طرح و ایده ای نداریم..

آن شب که مریم آمد توی اتاق و گفت قرار شده اردوی قبل از تدفین را بسپرند به گروه ما قیافه ها مان دیدنی بود.. احساس می کردیم از یک عالمه غل و زنجیر دست و پا گیر خلاص شده ایم..
آن شب تا صبح خوابم نبرد.. روی تخت بالایی اتاق 206 خوابگاه نرگس.. مدام ایده و طرح به ذهنم می رسید.. هیجان زده بودم.. دلم میخواست بچه ها را بیدار کنم و همه اش را بهشان بگویم.. ذوق داشتم.. خیلی!

الان دیگر آنطورها نیستم!
گاهی هیجان زده می شوم و حتی ممکن است خیال بافی ها و ایده هایم چند ساعتی از شب را هم بی خوابم کند.. اما سختی هایش هم برایم بزرگ می شود گاهی!

این روزهایم را بیشتر با بچه ها سپری می کنم... بچه هایی که دوستشان دارم...

_____________________________________________________________________
پی نوشت:
توی آرزوهایم هست که یک روزی با جمع این بچه ها برویم بنشینیم کنج حرم بابایمان امیرالمومنین(ع)...

٢٢ امرداد ۱۳٩٢ | ۱:٤۱ ‎ق.ظ | کاف _الف | نظرات () |

بسم الله

خوش آنکه حلقه های سر زلف وا کنی
دیوانگان سلسله ت را رها کنی

کار جنون ما به تماشا کشیده است
یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی

تو عهد کرده‌ای که نشانی به خون مرا
من جهد کرده‌ام که به عهدت وفا کنی

من دل ز ابروی تو نبرم به راستی
با تیغ کج اگر سرم از تن جدا کنی

سر تا قدم نشانه‌ی تیر تو گشته‌ام
تیری خدا نکرده مبادا خطا کنی

تا کی در انتظار قیامت توان نشست
برخیز تا هزار قیامت به پا کنی

دانی که چیست حاصل انجام عاشقی
جانانه را ببینی و جان را فدا کنی

شکرانه‌ای که شاه نکویان شدی به حسن
می‌باید التفات به حال گدا کنی

مسافرم
اگر عمری بود و رسیدیم پیش این ضریح با صفا دعاگویتان هستم..
حلال بفرمایید لطفا

یاعلی

٢٦ خرداد ۱۳٩٢ | ۳:٥٤ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |
Design By : mihantheme.com