مجاهده

پراکنده نوشت های یک دهه شصتی


بسم الله

نمی دانم چی شد که حرف رسید به آخرالزمان... وسط کلاس نحو عربی!
وچی شد که استاد از مرگ امید حرف زد.. پسرخواهرش.. جوان فوق العاده نمونه ای که سرطان دوسال پیش از پا درآوردش..
و حرف تربتی که آیت الله ناصری فرستاده بودند برای استاد، بی آنکه استاد درخواستی کرده باشد. وامید نتوانسته بود فرو دهد.. سرفه کرده بود.  استاد گفت: فهمیدم که رفتنی ست..

و بعد از مرگ امید، از بس بیتابی کرده بود، آیت الله ناصری را خواب دیده بود که گفته بود: چرا انقدر بیتابی می کنی؟! این از علائم آخرالزمان است.. که جوان های خوب می روند..
(یک چیزهایی با این مضمون!)

والبته نسبت ظهور و آیت الله ناصری هم که پُر روشن است..

استاد می گفت: دیگر چیزی نمانده ها.. ما نسل سوخته ایم.. نسل جنگ! ما جوانی نکردیم.. شما هم اگر مرا فقط به عنوان کسی که سر کلاسش می نشینید قبول دارید به این یک حرفم عمل کنید.. بچه ها جوانی نکنید..
فرصتی نیست!

۱٤ اسفند ۱۳۸٩ | ٩:٤۳ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |
Design By : mihantheme.com