مجاهده

پراکنده نوشت های یک دهه شصتی


بسم الله

اگر تصور کنیم می توانیم مستقیما، بدون نظر به مظاهر اسماء الهی به خدا رجوع کنیم باید بدانیم در آن صورت به فکر خودمان از خدا رجوع کرده ایم و نه به خدای واقعی.(به تأکید استاد چونان دیگاه وهابیون!)

قرآن در رابطه با رجوع به حضرت حق در خارج از ذهن می فرماید:
ولله الاسماء الحسنی فادعوه بها؛

امیرالمؤمنین(ع): نحن الاسماء الحسنی التی إذا سئل الله عز و جل بها أجاب؛

امام صادق(ع): نحن و الله الاسماء الحسنی التی لا یَقبَلُ الله مِن العباد عملا الاّ بمعرفتنا؛

نتیجه اینکه رجوع به وجود مطلق از طریق اسماء و تجلیات نوری او ممکن است و رجوع به تعیّن انسان های کامل و سیره و کلام آن ها، رجوع عملی به خداوند است که در حال حاضر آن تعیّن در وجود اقدس حضرت صاحب الزمان(عج) محقق است.

حالا بپرس چه جور معرفتی از اهل بیت(ع) یعنی ؟!!

٢۳ دی ۱۳٩٠ | ٢:۳٠ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |

بسم الله

خدا: أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یُتْرَکُوا أَن یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لا یُفْتَنُونَ  ؟!
آیا مردم پنداشته اند به صِرف این که گفتند : ایمان آوردیم; به حال خود رها می شوند
و با سختی هایی که درستی و نادرستی ایمانشان با آنها آشکار می شود آزموده نمی شوند ؟

من: نه خدا جون! راستش به نظرم مشکل یه جای دیگه ست!
اینکه آدم اون چیزی که پیش میاد رو آزمون نمی دونه.. در واقع انتظار داره تو یه چیز های بزرگتر امتحان بشه..!
یا اینکه.. اونقدر امتحان طولانی میشه که..
که آدم انگار داره کم کم جا می زنه..

خدا! میشه خودت یه فکری به حالم بکنی لطفا..؟! ممنون!

٢٠ دی ۱۳٩٠ | ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |

بسم الله

موضوع بحث یک موضوع خیلی جالب و فوق العاده ای است!
اما استاد وسط بحث خواست که نکته ای بیان کند راجع به اینکه تفصیل و تبیین چقدر موثر تر است تا اثبات استدلالی

و شاهد مثالی آورد از نهج البلاغه ی حضرت امیر(ع) که در توصیف خداوند می فرماید:

مَعَ کُلِّ شَیْءٍ لاَ بمُقَارَنَةٍ، وَغَیْرُ کُلِّ شیءٍ لا بمُزَایَلَةٍ
خداوند با هر چیز هست اما عین آن چیز نیست و غیر هر چیز است اما نه جدای از آن چیز؛

و برای تبیین موضوع ادامه داد: وقتی شما توی ذهنتان یک پرتقال را تصور می کنید... رابطه ی شما با آن پرتقال یک را بطه ی "ایجادی" است.
شبیه رابطه ی خداوند و خلق...

فکر کن.. بیشتر و بیشتر...!
_________________________________________________________________________________________

پ.ن 1: می ترسم شهید کنم مطالب را تا بیایم اینجا تعریف کنم!
پ.ن 2: خدایا! من خودم این ترم منطق دارم، شما لطفا چند واحد فلسفه ی صدرایی عطا بفرما!!
پ.ن 3: وقتی اینطوری بنیادین نگاهم تغییر می کند، هم یکجور شعف خاصی دارم از افق پیش رو، هم یکجور حسرت خاص از عمری که گذشت..
پ.ن 4: أه! ... بر امتحان های دوست نداشتنی و بدموقع! جلسه ی بعدی کلاس را از دست می دهم.
پ.ن 5: به قول فهیم "بطلبد" بیایم اصل موضوع را تعریف کنم اینجا.. محض زکات اقلا!

۱۳ دی ۱۳٩٠ | ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ | کاف _الف | نظرات () |

بسم الله

به صدایش می خورد شانزده هفده سالش باشد..
ایستاد کنار پرده، شروع کرد اذان گفتن..
نماز که شروع شد، تکبیر های نمازش را بلند می گفت که مکبّری هم کرده باشد..
بعد از نماز هم شروع کرد بلند بلند تعقیبات خواندن.. و بعد بلند بلند نماز غفیله..

رونق نماز جماعت مسجد بود.. تنهایی!
عاقبتت بخیر باشد ان شاء الله

اِنَّ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُواالصّالِحاتِ
وَ اَقامُواالصَّلاةَ وَ اتُواالزَّکاةََ
لَهُمْ اجْرُهُمْ عِنْدَ رَبّهِمْ وَلا خَوْفٌ عَلیْهِمْ وَلا هُمْ یَحْزَنُونَ.
(بقره/ 277)

۱٠ دی ۱۳٩٠ | ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ | کاف _الف | نظرات () |

بسم الله

اساسا من از سرما بیزارم!
اذیتم می کند..
چه خاطره های دردناکی هم دارم، از زمستان های سرد دانشگاه..
هنوز هم وقتی حرفش را می زنم سردم می شود!

من از سرما بیزارم اما طاقت اینکه هفت تا لباس روی هم بپوشم یا پالتوی سنگین و چاق را تحمل کنم هم ندارم.. اسیرم می کنم انگار!

من از سرما بیزارم..
از زمستان های خشک و خسته و دود گرفته..
از خورشیدی که تا نگاهش می کنی دارد غروب می کند..
از پرسه ی کلاغ ها روی شاخه های لخت..
از غم و غم و غم..
از کوچه های خلوت دم غروب..
از شبهای بلند و سوت و کور..
از زمستان و این همه سردی..
این روح سرد..

مامان می گفت وقتی به دنیا آمدی خیس عرق بودم از هرم گرمای شدید بیمارستان، پشت پنجره برف می آمد اما.. حسرت اینکه گوشه ی پنجره را باز کنم..

سرما زاده ام! دختر یک روز برفی.. اما بدم می آید از سردی..
اصلا اگر عزرائیل نظر مرا هم بپرسد حتما می گویم بهار باشد یا تابستان لطفا!
می ترسم یخ بزنم آن زیر..!!
می ترسم.. از تنهایی و سردی..
اصلا به نظرم برای چهار نفر هم که بخواهند بیایند سر مزار آدم هم بهتر است!
انقدر سردشان نمی شود که دل زده شوند..
بهار باشد یا تابستان.. وقتی می آیند هم فال است و هم تماشا!!

این شبهای طولانی..
خوابم نمی برد..
آشفته ام و دلم شور می زند..
انگار ذات زمستان است
سرد..
غم..
پریشان..

_________________________________________________________________
من که می دونم چته.. ننداز گردن زمستون..!

٥ دی ۱۳٩٠ | ۸:٠٤ ‎ق.ظ | کاف _الف | نظرات () |
Design By : mihantheme.com