مجاهده

پراکنده نوشت های یک دهه شصتی


بسم الله

شب جمعه... بارون بارون بارون... بعد از مدت ها
بارون رحمت خداست..
شب جمعه... خدا! من دلمو جا گذاشتم.. دم در.. بالای پله ها

بارون بارون بارون...
بیست و پنج دقیقه زیر بارون قدم زدم امشب!
سرتاپا خیس.. چادرم سنگین شده بود روی سرم، انقدر که دیگه صداها رو درست نمی شنیدم
حجم صداهای نامفهوم.. خلسه.. تنهایی.. باتو!
نشستم کنار زاویه ی ضریح.. دست و دلم گره خورد به شبکه ها، همهمه ی بالای سرم

حجم صداهای نامفهوم.. خلسه.. تنهایی.. باتو!

خدا! قسم ت می دم به دو ثانیه از امشب..
راستی! الا فمن زاره فی غربته غفر الله ذنوبه ما تقدم منها و ما تأخر
و لو کانت مثل عدد النجوم و قطر الأمطار
.. و قطر الأمطار.. و قطر الأمطار..

٢٧ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |

بسم الله

اومد بودم یه چیزایی بنویسم..
اما تا اومدم یوزرنیم مدیریت رو بزنم، یادم افتاد که این چیزا چه ربطی به مجاهده داره..!
به قول اون دیالوگه با اون لحن خاصش: ای آقا! به کجا داریم می ریم ما..؟!

اما می نویسم!!

گمونم تکلیفمو روشن کردی.. با آیه های سوره ی توبه
مفصلشو نوشتم تو همون دفترچه ی جلد قهوه ای! راستی می دونی این چندمین دفتره؟! اون یکی دوتای اولی رو که مهر و موم کردم گذاشتم یه جا.. سالهاست که بازش نکردم.. حکایتی دارنا..!

می دونی! به نظرم زندگی هی چرخ می خوره.. یعنی همینطوری که داره راهشو می ره اما دورانی می ره.. هی تکرار می شه.. بیا اینجا هم نوشته: " آیا نمی بینید که هرسال یک یا دوبار به بلایی آزموده می شوند، ولی... "
نه دیگه.. ولی شو نه! بیا یه کاری بکن اون ولی ش دامن ما رو نگیره.. اصلا پس "ولی" گذاشتی برامون برا چی؟!

یه بار به زهرا گفتم: آدم اگه با خدا هم دعواش بشه با امام حسین(ع) عمرا نمی شه.. یعنی نمی تونه..!
آره خودم میدونم خدای ذهنی و خدای واقعی و اینا رو.. خودم این پست های طاهرانه رو از شوق نگاه تازه ی بعد از کلاس اومدم نوشتمااا.. اما خب دیگه چه کنیم، شبان خونمون یهو می زنه بالا..
خلاصه این که امتحانا هی تکرار میشه و تکرار.. اما آدم نمی شیم که!!
صد دفعه بعد از اینکه از نقطه ی بحران منحنی مون رد شدیم و برگشتیم یه نگا کردیم، گفتیم خدایا شکر!
اما باز دوباره.. تا می زنه به سر آدم.. روز از نو روزی از نو.. داد و بیداد که آهااای.. خداااا نمی بینی ما رو..؟!
بعدش پناه ببریم به امام حسین(ع)!!

الان چه ربطی داره به آهنگ محمد اصفهانی که تو هندزفری منه:
چه در دل من/ چه در سر تو/ من از تو رسیدم به باور تو/
تو بودی و من/ به گریه نشستم برابر تو/ به خاطر تو به گریه نشستم/ بگو چه کنم..

ربط داره.. قشنگه خب!

خدا.. من وقتی یاد حماقت هام می افتم ناراحت می شم..
میشه لطفا توام به روی خودت نیاری و مسخره م نکنی؟!

خدا.. من خیلی به خودم فرصت می دم.. یعنی شورشو در میارم گاهی از مثبت اندیشی.. اینو آقای میرزایی م بهم گفته! مثل همین قضیه ی زیارت امام رضا(ع)..
خواستم بگم لطفا توام بیخیال همه چی شو.. مثبت اندیش باش!! شاید یه روزی خوب بشم..
الهی که همون امام رضا(ع) شفام بده..

اومده بودم از یه کتاب خوب هم بگم.. باشه بعد.. هنوز تمومش نکردم!

٢٢ بهمن ۱۳٩٠ | ٩:٢۱ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |

بسم الله

بنظرم اگه دقیقا صحبت های استاد رو بنویسم راه گشا تره..

در راستای رجوع الی الله که با رجوع به حضرت مهدی(عج) تحقق عملی می یابد، درک حضوریِ "وجود" لازم است
تا به بهانه ی رجوع الی الله به خدای انتزاعی و به مفهوم خدا رجوع نشود.
برای چنین امری باید بتوانیم "وجود" را احساس نمائیم و معرفت نفس متکفل این امر است...

...غربزدگی و سوبژکتیویته، حجاب رجوعِ حضوری به وجود است که لازم است به عنوان ظلمات آخرالزمان مورد توجه قرار بگیرد..

و مثال هایی می زد استاد که فوق العاده بود.. ومحسوس!

٩ بهمن ۱۳٩٠ | ۱:۱٩ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |
Design By : mihantheme.com