مجاهده

پراکنده نوشت های یک دهه شصتی


بسم الله

دلیل غربتشان اهل خاک بودن ماست
نه بی مزار شدن ها نه بی پلاکـی ها
به آسـمان که رسیدند رو به ما گفتند:
زمین چقدر حقیر است آی خاکــی ها

٢٦ اسفند ۱۳٩٠ | ۱:٠٤ ‎ق.ظ | کاف _الف | نظرات () |

بسم الله

دلم میخواد اگه یه روزی علیرضا احمدی روشن و آرمیتا رضایی نژاد رو دیدم براشون این شعر می خوندم:
نوستالژی بچه های شصتی است.. و شماها نسل تازه ای هستید وارث اینها

گنجشک ناز و زیبا که می پری اون بالا
بال و پرت به رنگ خاک دلت مهربون و پاک
به من بگو وقتی که پر کشیدی بابامو تو ندیدی

دیدمش از اینجا رفت اون بالا بالاها رفت
پیش ستاره ها رفت یواش و بی صدا رفت

ستاره آی ستاره پولک ابر پاره
خاموشی یا می تابی؟ بیداری یا که خوابی؟
به من بگو وقتی که خواب نبودی بابامو تو ندیدی

دیدمش از اینجا رفت اون بالا بالاها رفت
از اون طرف از اون راه رفته به خونه ی ماه

ماه سفید تنها که هستی پشت ابرا
نقره نشون کهکشون چراغ سقف آسمون
به من بگو وقتی که نور پاشیدی بابامو تو ندیدی

همینجا پیش من بود نموند و رفت زود زود
اون بالا بالاها رفت بابات پیش خدا رفت

خدا که مهربونه پیش بابام می مونه
گریه نمی کنم من که شاد نباشه دشمن

گنجشک ناز و زیبا بابامو تو ندیدی؟

۱٧ اسفند ۱۳٩٠ | ٢:٠٠ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |


 بسم الله

اگرچه تو طبیبی و دوا درست میکنی
گهی برای خیر ما بلا درست میکنی

از اینطرف همیشه بارها خراب میکنم
از آنطرف همیشه بارها درست میکنی

اگرچه من خجل شدم اگر چه سنگ دل شدم
تو از وجود سنگ هم طلا درست میکنی

من از گناه خسته ام از اشتباه خسته ام
بجان مادرت بگو مرا درست میکنی؟

گدای آستانه ات شدن به دست ما نبود
تو با کریمی خودت گدا درست میکنی

کنار تو غریبه های شهر نیز راحتند
تویی که از غریبه آشنا درست میکنی

اگر بناست بعد از این مرا خراب تر کنی
از اول این خراب را چرا درست میکنی؟

از این دلی که سالهاست بندگی نکرده است
فقط تویی که بنده ی خدا درست میکنی

تو یک غروب میرسی وگنبد بقیع را
شبیه گنبد امام رضا درست میکنی

علی اکبر لطیفیان

۱٢ اسفند ۱۳٩٠ | ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |

بسم الله

"استاد این همه دلتنگی برای چیست، این اندوه و این سراسیمگی؟" آه از آن نگاه دلتنگ!
گفت:"می ترسم خداوند قدوس بر من خشم گیرد، زیرا او به کرامت خویش غیور است." از این ادعا قلب کاتب چنان تیر کشید که جز شفای دست استاد آن را آرام نکرد.
گفت:"اگر بنی اسرائیل به چیزی دلبسته شود که به سبب آن خداوند را از یاد ببرد، خداوند آن چیز را نابود خواهد کرد." یوحنا گفت:"چگونه ممکن است، استاد، حال آنکه شما به کذب ادعای دیگران برخاستید؟"
گفت:"ابراهیم، اسماعیل را کمی بیشتر از آنچه شایسته اش بود، دوست می داشت. خداوند به او فرمان داد فرزندش را قربانی کند تا آن دوستی گناه آلود از دلش پاک شود. چه بیمناک است فرمان خدا! موی سر آبشالوم که آن را بیش از هر چیزی دوست می داشت، اسباب مرگش شد. اراده ی خداوند بر فروختن یوسف قرار گرفت، زیرا یعقوب یوسف را بیش از هر چیزی دوست می داشت. و اکنون من کیستم؟ آیا برای ابراهیم و یعقوبِ این قوم، اسماعیل و یوسف نیستم یا به مویِ بلندِ بنی اسرائیل، آبشالوم؟"
چنان می گریست که شانه هایش به لرزه در افتاده بودند.
گفتم:" ای پیامبر پاک خدا، گریه را برای ما گناهکاران بگذار نه برای خود که قدوس خداوندی."
گفت:"اگر مرا خدا نمی خواندند، خدا را به آنان چنان می نمایاندم که در بهشت نمایانده می شود." و با هیجان از جای برخاست و بر گرد ما چرخید. گفت:" باید که در سرزمین یهود بگردید و مردم را به توبه فراخوانید مگر خداوند رحم آورد."

بخشی از کتاب خوب " موسای عیسی" نوشته ی علی مؤذنی
که برش هایی است از زندگی دو پیامبر خدا موسی و عیسی(علی نبینا و آله و علیهما ااسلام) که با قلمی دلنشین و راویان متفاوت بیان شده.. یک بخش دیگر از آن را هم خواهم نوشت، ان شاء الله؛

۸ اسفند ۱۳٩٠ | ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ | کاف _الف | نظرات () |
Design By : mihantheme.com