مجاهده

پراکنده نوشت های یک دهه شصتی


بسم الله

وقتی آدم می رود قاطی یک عالمه آدم خوب، روحش تازه می شود.. حقیقتا!!
وفتی رفتم تازه فهمیدم چه پیله ی ضخیمی داشتم می بافتم دور خودم..
گرچه باز هم مثل همیشه حس می کردم بنده ای رو سیاه تر از من نداشتی آنجا..
و پناهم می دهی به نام حسین(ع)..

گفت: مشق نام لیلی می کنم
       خاطر خود را تسلی می کنم

پ.ن: بسیار بسیار مسرور شدیم از آشنایی با جناب دکتر،
و غبطه خوردیم به روح بلند و وسع بالایش.. خدایش حفظ کناد.
سجاده م متبرک شده به رکعتی از نمازش..

۳۱ خرداد ۱۳٩٠ | ۸:۱٩ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |

بسم الله

رفته بودیم دیدن حاج آقا زابلی..
گفت  این حدیث امام رضا(ع) را یادتان باشد:

من سأل الله التوفیق و لم یجتهد فقد استهزأ بنفسه
کسی که از خداوند توفیق بخواهد و تلاش نکند ، خودش را مسخره کرده است .

ببین! چقدر می نشینی توی پیله ت؟!
خدا وکیلی چند قدم برای آرزوهایت برداشته ای..؟!
خیلی چیزها دست خود آدم نیست.. اما خیلی چیزها هم هست ها..
از ما گفتن بود!

۱٧ خرداد ۱۳٩٠ | ۳:٢٠ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |

بسم الله

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است..

خدا!
گاهی خسته می شوم از این امتحان های تکراریِ سخت!
شاید تا نمره ی خوبی نگیرم بی خیالم نمیشوی .. هان؟!

٩ خرداد ۱۳٩٠ | ٦:٥٩ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |
Design By : mihantheme.com