مجاهده

پراکنده نوشت های یک دهه شصتی


بسم الله

پیرمرد بلند شد.. شال سبز سادات پیچیده بود دور سرش..
با لهجه ی دلنشین یزدی ش چند جمله گفت و خواست که روضه ی علی اکبر(ع) بخواند..
همانجا کنار قتلگاه..

گفت: کسی هست اذان بگوید؟! یکی از میان جمع بلند شد..
الله اکبر الله اکبر.. صدای نوحه ی پبرمرد بلند شد..
اشهد ان لا اله الا الله... پیرمرد ادامه می داد..
جمعیت گریه نمی کرد.. زار میزد..
توی حرم.. کنار قتلگاه..

_____________________________________________________
پی نوشت: عنوان، بیتی از شعر بلند علی اکبر لطیفیان

٢٢ تیر ۱۳٩٠ | ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | کاف _الف | نظرات () |

بسم الله

امام(ع) شب بیست و هشتم رجب عزم کرد که از مدینه به جانب مکه خارج شود...
پس از زیارت قبور، در تاریکی شب روی به راه نهاد در حالی که این آیه مبارکه را برلب داشت:
فَخَرَجَ مِنها خائِفاً یَتَرقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنی مِنَ القَومِ الظّالِمینَ...
و این آیه در شأن موسی است آنگاه که از مصر به جانب مدین هجرت می کرد.

و اینچنین بود که آن هجرت عظیم در راه حق آغاز شد و قافلۀ عشق روی به راه  نهاد...1


خیلی وقت ها به نظرم خیلی چیزها بهانه ای برای شروع است.. بهانه ای برای تغییر

اصولا من خیلی به خودم فرصت میدهم!

حالا دوباره کاروان امامِ جانم حسین(ع) راه افتاده..
ای دل تو چه می کنی؟ می مانی یا می روی؟ داد از آن اختیار که تو را از حسین(ع) جدا کند..2


به نظرت این معیّت در روزگار ما چجوری بدست می آید..؟!

________________________________________
1و2: فتح خون_شهید سید مرتضی آوینی

۱۱ تیر ۱۳٩٠ | ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ | کاف _الف | نظرات () |
Design By : mihantheme.com