مجاهده

پراکنده نوشت های یک دهه شصتی


بسم الله

چند ماه پیش سر یکی از کلاس ها، استاد یک داستان تعریف کرد:
پیرمردی از یک روستا می گذشت،
دید روی سنگ قبر های قبرستان چیزهای عجیبی نوشته اند،
فلانی درگذشته به تاریخ فلان، سن: چند دقیقه، یا چند ساعت، یا نهایت چند روز.
یکی دو تایی هم بودند که مثلا نوشته بود چند سال..!
پیرمرد با تعجب سراغ کدخدا را می گیرد و از او راز این سنگ نوشته ها را می پرسد.
کدخدا به او می گوید: وقتی زمان مرگ هر یک از اهالی فرا می‌رسد، به کنار بستر او می‌رویم و خوب می‌دانیم که در واپسین دم حیات، پرده‌هایی از جلوی چشم انسان برداشته می‌شود و او دیگر در شرایط دروغ گفتن و امثال آن نیست!
از او چند سوال می‌کنیم:
چه علمی آموختی؟ و چه قدر آموختن آن به طول انجامید؟
چه هنری آموختی؟ و چه قدر برای آن عمر صرف کردی؟
برای بهبود معاش و زندگی مردم چه قدر تلاش کردی؟ و چقدر وقت برای آن گذاشتی؟
او که در حال احتضار قرار گرفته است، مثلا می‌گوید: در تمام عمرم به مدت یک ماه هر روز یک ساعت علم آموختم، یا برای یادگیری هنر یک هفته هر روز یک ساعت تلاش کردم. یا اگر خیر و خوبی کردم، همه در جمع مردم بود و از سر ریا و خودنمایی! ولی یک شبی مقداری نان خریدم و برای همسایه‌ام که می‌دانستم گرسنه است، پنهانی به در خانه‌اش رفتم و خورجین نان را پشت در نهادم و برگشتم!
بعد از آن که آن شخص می‌میرد، مدت زمانی را که به آموختن علم و هنر پرداخته، یا برای بهبود زندگی مردم تلاشی را به انجام رسانده محاسبه کرده و روی سنگ قبرش حک می‌کنیم: فلانی یک ساعت زندگی کرد و مرد!
که باقی همه خسران و ضرر است و نام زندگی آن بر نتوان نهاد!

من از امروز 24سال را دیگر ندارم..!
اما اگر فکر کنم که چه دارم..
لحظه ای.. ثانیه ای.. دقیقه ای..

خداااا
یا من رزقنی و ربانی..
انت اکرم من ان تضیع من ربیته..

خدااا
منو ببخش به امامم حسین(ع)..

٢٩ آذر ۱۳٩٠ | ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ | کاف _الف | نظرات () |

بسم الله

می گفت:
انتخاب های آدم توی بزنگاه ها، توفیق های آینده شو رقم می زنه!

دلم میخواد بفهمم اینو..

٢٦ آذر ۱۳٩٠ | ۳:۱٠ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |

بسم الله

راستش فکر نمی کردم اقلا تا یک چند ماهی حس خاصی در موردش داشته باشم!
بچه ها را دوست دارم.. اما بچه ی از آب و گل در آمده را..!

اما..
امروز که دیدمش..
فرشته کوچولوی چند ساعته..
یک جور خاصی به دلم نشست!

عمه شدم!!

٢۱ آذر ۱۳٩٠ | ٦:٤٤ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |

بسم الله

امام(ع) حرکت کرد تا به ذات عرق رسید،
در آنجا بشر بن غالب را که از عراق می آمد دید و از مردم کوفه سوال فرمود.


بشر پاسخ داد: " القلوب معک و السیوف مع بنی امیه"
امام (ع) فرمود: راست گفتی...

 

 نمی فهمم..
من این بد عاقبتی را نمی فهمم..

۱٩ آذر ۱۳٩٠ | ٢:٤٤ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |

بسم الله

محرم امسال یک جور دیگری برایم فرق می کند..
دست مرا بگیر... ارباب!

٥ آذر ۱۳٩٠ | ۸:٠٦ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |

بسم الله

خدایا!
کمک کن برای پدر و مادرم همانطوری باشم که آنها برای پدر و مادرشان هستند..
به همین خوبی..!!

وَقَضَىٰ رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَانًا ۚ إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کِلَاهُمَا
فَلَا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَهُمَا قَوْلًا کَرِیمًا ﴿٢٣﴾
وَ اخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلّ‏ِ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُل رَّبّ‏ِ ارْحَمْهُمَا کَمَا رَبَّیَانىِ صَغِیرًا
﴿٢۴﴾
رَّبُّکمُ‏ْ أَعْلَمُ بِمَا فىِ نُفُوسِکمُ‏ْ  إِن تَکُونُواْ صَالِحِینَ فَإِنَّهُ کَانَ لِلْأَوَّابِینَ غَفُورًا
﴿٢۵﴾
سوره مبارکه الاسراء
_____________________________________________________________________
بابا! من امشب هم عمیقا به شما افتخار کردم..

٤ آذر ۱۳٩٠ | ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |
Design By : mihantheme.com