مجاهده

پراکنده نوشت های یک دهه شصتی


بسم الله

صبح روز آخر توی صحن..
زیارت عاشورای صبح های حرم را ایرانی ها می خوانند. انگار که بعد از این چند روز  دلم تنگ همان حال و هوای روضه های خودمان شده باشد..

می گفت: آهای مردم! چند وقت دیگه ماه رمضونه..
روز اول ماه رمضون از ایام خاص زیارتی ارباب.. اون وقته که یاد امروز می کنید، دلتون پر می زنه برا زیارت عاشورای صبح حرم..

راست می گفت..
خدااااا.. من دلم نشسته دم ایوون طلا..

 تو دعای سحر و افطارمون یاد مسلمین مظلوم میانمار هم باشیم..
خدا میدونه که طاقت نداشتم هیچ کدوم از عکس و فیلم هایی که ازشون می رسه رو باز کنم.. جنایاتی که داره اونجا اتفاق می افته باور کردنی نیست... و حقی که به گردن ما و همه ی مسلمین دارند..
خدایا صبر دل مسلمون های صدر اسلام، وجود نازنین پیامبرت بود،
خدایا برای این مردم مظلوم بقیة الله ت رو برسون..

 

بعدا نوشت:

وبلاگ حمایت از مردم مظلوم میانمار:

http://miyanmar.blogfa.com/

۳٠ تیر ۱۳٩۱ | ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |

بسم الله

این یک راز است!
یک راز شیرین.. و شاید یک معجزه!
گرچه من معتقدم این معجزه ها آنقدر آرام و طبیعی رخ می دهد، که اصلا یادت می رود چقدر برایت دست نیافتی و نشدنی و غیر ممکن بود..

اول:
یک روزی علیرضای 16 ساله وقتی برای آخرین بار راهی جبهه می شد، مادر  پرسید: پسرم کی برمی گردی؟! و صادقانه پاسخ شنید: وقتی راه کربلا باز شد!
وقتی توی والفجر یک مجروح روی زمین افتاده بود، تانک عراقی ناجوانمردانه به طرفش حمله می کند و از روی پاهایش..
و علیرضای شهید، 16 سال غریبانه مهمان دشت های کربلای ایران می ماند..
16 سال بعد، درست روزی که اولین کاروان رسمی از ایران روانه ی کربلا ی سیدالشهدا(ع) می شود، پیکر پاک علیرضا پیدا می شود. و آن کودکی که با نذر اباالفضل(ع) توی چند ماهگی از مرگ رها شده بود حالا روز تاسوعا بین دسته ی عزادارهای علمدار کربلا تشییع می شد..

دوم:
یک وقت هایی یک اتفاق هایی برای آدم می افتد که در لحظه شاید حکمتش برایت معلوم نیست، یک چیزی می شنوی، یک چیزی می بینی، کتابی می خوانی و..
قصه ی این شهید نوجوان را یادم نیست اولین بار کجا شنیدم.. اما یادم مانده بود که می گفتند: "برات می دهد.. برات کربلا.."

سوم:

شب است.. یک شب عجیب! خواب به چشمم نمی رود..
تا فردا باید خبر قطعی رفتن یا نرفتن را بدهیم! من و زهرا.. و من دارم به همه چیز فکر می کنم.. به چیزهایی که مانع رفتنم می شود بیشتر.. تا وقتی توی فکر حرم باشی.. خاطره و خیال ببافی.. به همان سلام روبه عکس شش گوشه دلت خوش باشد، خیلی اتفاقی نیفتاده! اما اگر دلت کنده شد..
و من آنشب...  نا گهان یاد علیرضا افتادم. یاد جمله ی "برات کربلا می دهد.." و نذر کردم و خواستم که تا صبح همه چیز حل شده باشد، هم برای من و هم برای زهرا..

 

چهارم:

حالا من و زهرا و فاطمه و فهیمه و زکیه و حتی شاید هانیه یک راز مشترک داریم!
یک معجزه ی کوچک برای خود خود خودمان.. و هرکدام قصه ای از این کسب برات..
حالا ما شرافت شهید را شفیع کرده ایم که راهمان بدهند.. و من امید دارم به آبرویی که علیرضا برایمان گرو گذاشته که ما را بپذیرند.. ان شاءالله؛

 

حلال کنیدم..... و دعا

 

٧ تیر ۱۳٩۱ | ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |

بسم الله

دلم پر می زنه بیام بشینم کنج ضریحت..

دلم مث برگ گلی که خشک و بی رنگه آقا
فقط می خوام گریه کنم دلم برات تنگه آقا

فقط تو میدونی که دلم چه حالیه..
6 روز دیگه..

۳ تیر ۱۳٩۱ | ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ | کاف _الف | نظرات () |
Design By : mihantheme.com