مجاهده

پراکنده نوشت های یک دهه شصتی


بسم الله

رسیده ایم ورودی شهر کربلا..
زهرا و زکیه و هانیه و بقیه نشسته اند یک گوشه کمی استراحت کنند، پاهایم دیگر جان ندارد اما نمی توانم بنشینم پاهایم خشک می شود، به بچه ها می گویم من ادامه می دهم..



از پلیس ایستاده وسط خیابان می پرسم حرم کدام طرف است، با دست به سمت راست اشاره می کند، سر می چرخانم.. یا قمربنی هاشم.. این گنبد حرم علمدار است..


وارد خیابان سمت راستی که می شوم، از اینجا فقط گنبد پیداست.. هنوز هم فاصله هست؛ انتهای خیابان را بسته اند، چند دقیقه می نشینم کنار میدان سرم روی زانوهایم..
فهیمه سادات و فاطمه و زهره سادات هم می رسند، آقا سجاد هم خودش را به ما می رساند: قرارمان یک ساعت و نیم بعد از نماز کنار تل زینبیه؛ و بر می گردد تا زکیه و زهرا و هانیه و حاج خانوم را همراهی کند.

حالا ما چهارتایی راه می افتیم، تابلو، خیابان سمت چپی را سمت قبة الحسین(ع) نشان می دهد، می رویم همان طرفی..
آفتاب کاملا روی سرمان آمده، پاهای تاول زده و دردناک.. و خسته از اینکه چقد این انتهای مسیر طولانی شده و ما هرچه می رویم نمی رسیم.. انگار که تمام این راه نجف تا ورودی کربلا یک طرف، این چند خیابان باقی مانده تا حرم هم یک طرف.. تمام شدنی نیست انگار!
کنار بازار زهره سادات طاقتش تمام می شود، ضعف کرده می نشیند یک گوشه، فاطمه به سرعت می رود یک بطری آب می خرد.. پلیس های آن طرف خیابان با تعجب نگاهمان می کنند..
چهارتا دختر محجبه با روبنده و چفیه و کوله پشتی و دوتا علم "یا اباالفضل العباس" و "یا مهدی ادرکنی" و البته که برایشان روشن است ما هم قطره ای از دریای زائران پیاده ی نیمه شعبانیم که از صبح امروز تا فردا شب لحظه با لحظه بیشتر می شود.



زهره که رو به راه می شود کاروان لنگ لنگان و خسته ی ما باز به راه می افتد، شلوغی بازار دور و برمان، گرما و خستگی و.. بغضی نشانده توی گلویمان که منتظریم سر باز کند. از بس این چند دقیقه ی داخل شهر کربلا برایم طولانی شده مدام از آدم های دور و برم می پرسم حرم کدام طرف است.. و ناباورانه می بینم که درست می رویم!
خیابان بعدی را باید بپیچیم سمت راست..

آه.. یا حسین(ع).. یا سیدالشهدا(ع).. خدااااااااا این طلایی گنبد ارباب است..
از اینجا به بعد ایست و بازرسی ها را با اشک ها و ناله های خفه طی می کنیم..
خدایا به پاهای مجروح و بی رمق ما توان بده.. خدایا چند قدم دیگر..

رسیده ایم به تل زینبیه، به زهره سادات که سفراولی ِ گروه ماست، نشانش می دهم و می گویم، قرارمان بعد از نماز اینجاست..



حرم را دور می زنیم تا برسیم به یک باب للنساء، کفش و کوله و کیف و بیرق و هرچه که داریم تحویل می دهیم و وارد می شویم: باب رأس الحسین(ع)...  الله اکبر..

دیگر صدای گریه هایمان بلند بلند شده..
صدای اذان هم بلند می شود..
زهره سادات صاف می رود سمت ضریح، انگار بخواهد بعد از این همه رنج و خستگی خودش را بیاندازد توی آغوش امام(ع)..
من و فاطمه و فهیمه سادات نشسته ایم همان دم در روی پله ها.. های های گریه می کنیم..
خانم های توی صف نماز برگشته اند یک جوری با ترحم نگاهمان می کنند..
همان دم در می نشینیم توی صف نماز، "یا ثارالله" خون رنگِ دم قتلگاه پیداست؛
همه ش فکرم پیش رقیه ی امام حسین(ع) است..

آقاجان..
ما بالاخره رسیدیم..
اگرچه با روی آفتاب سوخته، با پاهای زخمی و تاول زده، با چادر های خاکی..
آقاجان ما رسیدیم به حرمت.. اما رقیه ی شما تاب نیاورد.. نرسید..
آقا جان ما با عزت آمدیم، کسی سیاهی و گناهکاری مان را به رویمان نیاورد وقتی فهیمد زائر شماییم آقا جان.. احترام مان کردند، عزت گذاشتند برایمان، هرکس هرجور از دستش می آمد پذیرایی مان کرد..
اما رقیه تان تاب نیاورد،
نه فقط گرمی آفتاب و تاول پاها را، تازیانه ها و تحقیر ها را هم تاب نیاورد..
بی حرمتی به عمه جانش را.. جسارت به سر مطهر شما را..

خدااااااااا
من حتی نمی توانم تصور کنم چه به دل کوچک این دختر گذشته است..

نماز ظهر تمام می شود، صورت اشک آلود همدیگر را می بوسیم.. قبول باشه خواهر.. زیارتت قبول؛
___________________________________________________________________
پی نوشت: راستش گول فاطمه و ریکوردرش را خوردم و البته تنبلی خودم، که به جز چند خط کوتاه نگذاشتم برایم مکتوب بماند.. این نوشته را هم همان چند ماه پیش نوشتم که حالا به بهانه ی عرفه منتشر می کنم..
اللهم ارزقنا معرفة الحسین
اللهم ارزقنا زیارة الحسین
اللهم ارزقنا شفاعة الحسین ..

٥ آبان ۱۳٩۱ | ۳:۱٢ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |
Design By : mihantheme.com