مجاهده

پراکنده نوشت های یک دهه شصتی


بسم الله

روایت مردی است که رفته بود خدمت امام صادق(ع)..
خیلی وقت ها به خاطر خیلی چیزها که کم می آوری... فکر می کنی به این ثروت بزرگ!

گفت: فقیرم.
گفتند: نیستی.
گفت: فقیرم! باور کنید.
گفتند: نه! نیستی.
گفت: شما از حال و روز من خبر ندارید.
و حال و روزش را تعریف کرد. گفت که چقدر دستهایش خالی است و چه سختی هایی شب و روز می کشد. ولی امام هنوز فقط نگاهش می کردند.
گفت: به خدا قسم که چیزی ندارم.
گفتند: صد دینار اگر به تو بدهم حاضری بروی و همه جا بگویی که از ما متنفری؟ از ما فرزندان محمد(ص).
گفت: نه! به خدا قسم نه.
- هزار دینار؟
- نه! به خدا قسم نه.
- دهها هزار؟
- نه! باز دوستتان خواهم داشت.
گفتند: چطوری می گویی فقیری وقتی چیزی داری که به این قیمت گزاف هم نمی فروشی؟
چطور می گویی فقیری وقتی کالای عشق به ما در دارایی تو هست؟1

* * *
دوستان خدا، تمام دلخوشی من به نام های شماست.
نه از رفتارتان چیزی در من هست، نه از باورهاتان. از آن یقین عمیقی که شما را استوانه های زمین می کند در من اثری حتی نیست. تمام رابطه ی من با شما به اسم هاتان بند است. به نخ نازک کلمه...2

____________________________________________________________________
1 و 2 : از فاطمه شهیدی در کتاب خوب " خدا خانه دارد".

۱۱ شهریور ۱۳٩٢ | ٦:۳۸ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |

بسم الله

 

دلم

میخواد

برم

یه جای

دوووووور...

٥ شهریور ۱۳٩٢ | ۸:٤٧ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |
Design By : mihantheme.com