مجاهده

پراکنده نوشت های یک دهه شصتی


بسم الله

مجبور بودیم هر هشتاد نفر باهم حرکت کنیم...
حسابش دیگر آمده بود دستم، برای بی وقفه رفتن، شصت تا میله آخرین حدّ توانم بود توی آن وضعیت.. هرچند تا میله که بیشتر جلو می رفتند با جان کندن همراهشان خودم را می کشیدم..
توی زمان های کوتاه استراحت موکب ها هم تا می رسیدم له شده بودم از خستگی و کمر درد و پا درد و...
تا می آمدم پانسمان پاهایم را عوض کنم، تاول ها را چرب کنم و دوباره پنبه بگذارم که فشار کمتری رویش بیاید و بعد جوری ببندمش که باز نشود و توی کفش هایم هم برود.. کلی از زمان گذشته بود.. باید تجدید وضو هم می کردم.. باید نماز هم می خواندم.. باید یک لحظه آرام می گرفتم و تجدید قوا هم می کردم.. باید حواسم به هدی هم بود (گرچه سالم تر از من مانده بود و او بیشتر مراقبِ من بود تا من مراقبِ او)
فهیمه و بچه های کادرش غر نمیزدند.. اما باید همه باهم حرکت می کردیم.. همین که حس می کردم عقب افتاده ام یا معطل می شوند برایم فشار روانی داشت چه برسد به زودباش زودباش گفتن ها..

تا بالاخره آن شب طاقتم تمام شد..
گریه کردم..

السلام علیک یا رقیه بنت الحسین(س)

٢٥ آبان ۱۳٩٢ | ۸:٠٦ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |
Design By : mihantheme.com