مجاهده

پراکنده نوشت های یک دهه شصتی


بسم الله

چند روز پیش داشتم عکس های پیاده های اربعین را نگاه می کردم.. چه حسرت برانگیز!
و یادم افتاد به سفر اول خودم.. و اینکه چرا من از هم سفرهایم عکسی ندارم.. و یادم افتاد به الهه که چندتا عکس برایم میل کرده بود.. رفتم ایمیل هایش را پیدا کردم.. دلم هوایش را کرده بود.. سمس زدم: ما رو یادت هست؟! بسرعت از لحن نوشته ام من را شناخت!
دلم شاد شد از دوباره بودنش..
همه چیز از تو شروع می شود..!

امروز داشتم توی وایبر راجع به نهم ربیع و درست و غلط حواشی ش بحث می کردم..
با یکی از دوستان با آی دی سیب.. خلاصه بحث کشیده شد به اینکه تو کی هستی و من کی هستم و نسبتمان با سیدنا رئیس چی هست.. که فهمیدم همسفر همان کربلای اول بوده ایم.. فاطمه، سیب کربلا.. دلم شاد شد از دوباره بودنش..
همه چیز به تو ختم می شود..!

به هوای سیب رفتم نشستم دوباره سفرنامه و کامنت هایش را خواندم.. و بعد یادم افتاد به این زیارت آخری..
نشسته بودم کنار در، یک گوشه ی دنجی کنار قفسه ی کتاب ها پشت سر امام(ع)..
مفاتیح را باز کرده بودم و داشتم توی اعمال حرم حدیث امام صادق(ع) را می خواندم که نوشته بود از بکاء ملائک..
دست بردم زیارت نامه بردارم.. دستم رسید به ترجیع بند محتشم..شروع کردم نوحه خواندن..
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است..

همه چیز از تو شروع می شود.. و به تو ختم می شود.. و جز تو اصلا چیزی نیست!
____________________________________________________________________
متاسفم که وبلاگ کاملا دفترچه یادداشت شخصی شده.. نمی دانم، شاید هم متاسف نباشم!!

۱٧ دی ۱۳٩٢ | ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ | کاف _الف | نظرات () |
Design By : mihantheme.com