مجاهده

پراکنده نوشت های یک دهه شصتی


بسم الله

وقتی آدم می رود قاطی یک عالمه آدم خوب، روحش تازه می شود.. حقیقتا!!
وفتی رفتم تازه فهمیدم چه پیله ی ضخیمی داشتم می بافتم دور خودم..
گرچه باز هم مثل همیشه حس می کردم بنده ای رو سیاه تر از من نداشتی آنجا..
و پناهم می دهی به نام حسین(ع)..

گفت: مشق نام لیلی می کنم
       خاطر خود را تسلی می کنم

پ.ن: بسیار بسیار مسرور شدیم از آشنایی با جناب دکتر،
و غبطه خوردیم به روح بلند و وسع بالایش.. خدایش حفظ کناد.
سجاده م متبرک شده به رکعتی از نمازش..

۳۱ خرداد ۱۳٩٠ | ۸:۱٩ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |
Design By : mihantheme.com