مجاهده

پراکنده نوشت های یک دهه شصتی


بسم الله

شنیده ام که شبی پیر مراد شهر میان تمام نگاه های سرزنش آلود و متحیری که تنهایی اش را نشانه رفته بودند، گفته بود: سرباز های من توی گهواره اند..
راستش ما دیر رسیدیم!
وقتی که دیگر خیلی ها رفته بودند.. وقتی که دیگر جهاد به رفتن نبود.. به ماندن شده بود.. به پاک ماندن.. به استوار ماندن..
اما معتقدم ما بچه های دهه شصت تقدیرمان رقم خورده است برای فردایی..
معتقدم نیمه شبی هم کسی توی دلش ما را نشان کرده و گفته: سرباز های من توی گهواره اند..
وبیا ببین که قد کشیده ایم.. و مانده ایم.. رنجور و زخم خورده.. ولی استوار..

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
راستش من پیش از این اینجا مشق می کردم!
ولی اینجا را ساخته ام برای شروعی دوباره.. برای اینکه نمیشود آدم بیخیال آرمان هایش بشود..
نمی شود چارچوب های فکری اش را فراموش کند.. نمیشود اهداف و نقشه هایش  را بریزد دور..
یک روزی یک جایی یک جوری دوباره سر باز میکند!
چه بهتر!!
عمیقا غبطه می خورم به آدم هایی که وُسعشان زیاد است.. آدم های تکلیف مدار ِهدف مند..

٧ مهر ۱۳۸٩ | ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ | کاف _الف | نظرات () |
Design By : mihantheme.com