مجاهده

پراکنده نوشت های یک دهه شصتی


بسم الله

شب جمعه... بارون بارون بارون... بعد از مدت ها
بارون رحمت خداست..
شب جمعه... خدا! من دلمو جا گذاشتم.. دم در.. بالای پله ها

بارون بارون بارون...
بیست و پنج دقیقه زیر بارون قدم زدم امشب!
سرتاپا خیس.. چادرم سنگین شده بود روی سرم، انقدر که دیگه صداها رو درست نمی شنیدم
حجم صداهای نامفهوم.. خلسه.. تنهایی.. باتو!
نشستم کنار زاویه ی ضریح.. دست و دلم گره خورد به شبکه ها، همهمه ی بالای سرم

حجم صداهای نامفهوم.. خلسه.. تنهایی.. باتو!

خدا! قسم ت می دم به دو ثانیه از امشب..
راستی! الا فمن زاره فی غربته غفر الله ذنوبه ما تقدم منها و ما تأخر
و لو کانت مثل عدد النجوم و قطر الأمطار
.. و قطر الأمطار.. و قطر الأمطار..

٢٧ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ | کاف _الف | نظرات () |
Design By : mihantheme.com