مجاهده

پراکنده نوشت های یک دهه شصتی


بسم الله

امروز آخرین روز بود!
آخرین روز از عمر کوتاه مهندسی من..
اول اینکه متأسفم از اوضاع خراب و نابسامان اقتصاد و تولید مملکت، متأسفم که بجای بالندگی و رشد رو به افول می رویم.. متأسفم از این کفران نعمت.. نعمت جمهوری اسلامی.. بگذریم..

از همان روز اول به خودم گفته بودم که هیچ وقت سرکار رفتن برایم دائمی نخواهد شد! سنگ هایم را با خودم واکنده بودم که هیچ وقت اجازه ندهم اسیر شاغل شدن بشوم..
حواسم باشد جوری با این موقعیت جدید روبه رو شوم که تا وقتی هستم، خوب و درست و مفید باشم اما به محض اینکه لازم شد بتوانم به راحتی دل بکنم و هدف مهم تری را جایگزین کنم..
گرچه که حالا نه کاملا به میل خودم که به خاطر به گل نشستن کشتی پر کبکبه و دبدبه شرکت در این اوضاع نابسامان متوقف شده ایم! اما حقیقتا امیدوارم به افق های روشن..

تمام این مدت برایم پر از تجربه بود.. و تلخی و شیرینی..
تجربه ی کار، تجربه ی حس استقلال، تجربه ی زندگی کردن با آدم های مختلف و تجربه ی موقعیت های مختلف..

شیرینی هایش سطحی بود.. خیلی سطحی!
در حد دوستی های سطحی، خوش و بش کردن با بچه ها، دسته جمعی ناهار خوردن، و یا نهایتا همگام باهم پروژه ای را به سرانجام رساندن..
گرچه که این روزهای آخر، ساعت های بهتری با فرناز داشتم و رفاقت مان داشت عمق پیدا می کرد کم کم..

تلخی هایش اما..
گرچه که من عادت کرده ام به بیخیالی طی کردن.. به حُسن ظنّ مفرط! اما رفتارهایشان باهم.. دو دسته گی ها.. گاهی زیرآب زدن ها، گرچه که هیچ وقت پَرش به پَر من نگرفت چون تا سر حد ممکن بی حاشیه بودم و دوستی مسالمت آمیز داشتم با همه و تا سر حد ممکن چشم پوشی از بدجنسی ها..
اما از تلخ ترین هایش، همان چند ساعت بحث برای اولین بار و آخرین بار سر اختلافات اساسی دینی و سیاسی بود.. گرچه که بعد از آن به پیشنهاد مینا دیگر هرگز بحث نکردیم که دوستی ها مان سرجایش بماند، اما فشار حرف هایی که شنیدم، آنقدر سنگین بود که قدم زدن بیرون شرکت تا مسجد هم افاقه نکرد..
تلخ بود.. خیلی.. و من به دل بزرگتری فکر می کردم که صبر بزرگتری داشت و مظلوم تر بود..

با همه ی این حرف ها، امروز وقتی همه با هم خدا حافظی کردیم، احساس کردم یک چیزی توی دلم جابه جا شد.. شاید ترک خورد.. و شاید یک خراش دیگر برداشت!

_____________________________________________________________________
پی مربوط نوشت: حرف های دیگری هم بود که می خواستم بگویم از این مدت، اما جایش را پیدا نمی کنم که جمله هایم را جا بدهم.. می ماند برای خودم.. تنها!
پی بی ربط نوشت: سرشب خواب عجیبی دیدم.. خیلی عجیب و خیلی شیرین..

٢٧ اسفند ۱۳٩۱ | ۱:۳٩ ‎ق.ظ | کاف _الف | نظرات () |
Design By : mihantheme.com