مجاهده

پراکنده نوشت های یک دهه شصتی


بسم الله

گمون کنم امسال سال عجیبی باشه!
از بهارش پیداست!

یه گپ و گفت دم سحر جمعه، اونقدر منو به وجد آورد.. اونقدر که دنیا رو به نظرم روشن تر کرد.. گرچه این سلسله حرف ها و باور داشتن ش بنظر خیلی ها آرمانی و رویایی میاد، اما من بهش اعتقاد دارم و آرزومه بتونم براش قدمی بردارم!

و یک بعدازظهر یکشنبه ی تلخ، اونقدر که در تماااام عمرم چنین تلخی رو حس نکرده بودم.. اونقدر که نخوام بقیه شو بنویسم..!

و حالا شب جمعه ای پیش رومه که قراره پیش امام رضا(ع) باشم.. یه سفر یهویی!!

یه چیزی هنوز هست..
یه چیزی که یه جوری منو سرپا نگه داشته که انگار... انگار که همه چی آرومه..
یجوری که خودمم تعجب می کنم!
یه چیزی شبیه اینکه یه نگاهی از اون بالاها هنوز سمت من هست..
هنوز امیدی هست..
آدمیزاد به امید زنده ست! ایده ها دارم برای این 92..
______________________________________________________________________

پی نوشت:
1) حتما حتما حتما بعضی خیرها و خوبی ها و نعمت ها، به خاطر پدر و مادر هاست، که به ما می رسه!
2) مولای مولای! ها انا واقف بین یدیک، و ذنوبی مثل عدد النجوم و قطر الأمطار و ورق الأشجار، و لیس لی وسیلة الی محوها الا رضاک..
3) حلال کنید.. لطفا!

۸ فروردین ۱۳٩٢ | ٢:٥۳ ‎ق.ظ | کاف _الف | نظرات () |
Design By : mihantheme.com