بی اختیار یاد صدای تو می کنم/هرلحظه ای که وقت اذان می شود،علی

بسم الله

پیرمرد بلند شد.. شال سبز سادات پیچیده بود دور سرش..
با لهجه ی دلنشین یزدی ش چند جمله گفت و خواست که روضه ی علی اکبر(ع) بخواند..
همانجا کنار قتلگاه..

گفت: کسی هست اذان بگوید؟! یکی از میان جمع بلند شد..
الله اکبر الله اکبر.. صدای نوحه ی پبرمرد بلند شد..
اشهد ان لا اله الا الله... پیرمرد ادامه می داد..
جمعیت گریه نمی کرد.. زار میزد..
توی حرم.. کنار قتلگاه..

_____________________________________________________
پی نوشت: عنوان، بیتی از شعر بلند علی اکبر لطیفیان

/ 4 نظر / 6 بازدید
آزاد

سلام دوست گرامی ، با یک مطلب جدید بروز هستم ، فرصت داشتید خوشحال می شوم یک سری بزنید. موفق و سربلند باشید چشمه ریگی | http://blog.cheshmehregi.com/

گلابتون

اللهم الرزقنا فی الدنیا زیاره القبر الحسین و فی الاخره شفعاعه الحسین

سها

سلام عزیزم. از اینکه سر میزنی وبلاگمون تشکر میکنم. از وقتی برگشتم فرصت سر خاروندن ندارم. ایشالا توی یه موقعیت مناسب یه چیزایی خواهم نوشت.

بانو

سلام نوشتی"ریز نوشت های یک دهه شصتی" ببحشید بهت نمی یاد این همه سن داشته باشید که تو دهه شصت زندگی کرده باشی! مگه چند سالته ننه؟ نگفته بودی این قدر سن داری!!!!