سلاله

بسم الله

ما اساسا آدم های یک گوشه نشینی و آرام و قرار نبودیم!
چه آن وقت که کارها و طرح و برنامه های بسیج بود...که من و مریم و زهره صبح که از اتاق می زدیم بیرون، تا آن ساعت شب که خوابگاه گیر نمیداد بیرون بودیم، حتی گاهی تا بعد از آن ساعت...
چه آن وقت که دسته جمعی بومی سازی شده بودیم!! بازهم صبح می زدیم بیرون تا شب.. دانشکده، مسجد، سلف، نهاد و جاهای دیگر... و حتی تفریحات سالم توی شهر!
اما آن چند ماه بعد از تغییر و تحولات اساسی بسیج، سخت می گذشت بهمان.. فارغ از خیلی دلیل ها، از این که احساس می کردیم بطالت محض شده ایم.. احساس می کردیم دیگر مغزمان خشک شده و هیچ طرح و ایده ای نداریم..

آن شب که مریم آمد توی اتاق و گفت قرار شده اردوی قبل از تدفین را بسپرند به گروه ما قیافه ها مان دیدنی بود.. احساس می کردیم از یک عالمه غل و زنجیر دست و پا گیر خلاص شده ایم..
آن شب تا صبح خوابم نبرد.. روی تخت بالایی اتاق 206 خوابگاه نرگس.. مدام ایده و طرح به ذهنم می رسید.. هیجان زده بودم.. دلم میخواست بچه ها را بیدار کنم و همه اش را بهشان بگویم.. ذوق داشتم.. خیلی!

الان دیگر آنطورها نیستم!
گاهی هیجان زده می شوم و حتی ممکن است خیال بافی ها و ایده هایم چند ساعتی از شب را هم بی خوابم کند.. اما سختی هایش هم برایم بزرگ می شود گاهی!

این روزهایم را بیشتر با بچه ها سپری می کنم... بچه هایی که دوستشان دارم...

_____________________________________________________________________
پی نوشت:
توی آرزوهایم هست که یک روزی با جمع این بچه ها برویم بنشینیم کنج حرم بابایمان امیرالمومنین(ع)...

/ 7 نظر / 7 بازدید
آمر به معروف

سلام. به نظرم کسی که با تغییر و تحولات بهش سخت بگذره و احساس کنه بطالت محض شده باید در مبانی فکریش تجدید نظر کنه... اوصیکم به مطالعه علی صفایی

آمر به معروف

این باشه معانی زیادی داشت...

سها

سلام مطلبت در من حس نوستالژيك غريبي رو بيدار كرد. حسي كه مربوط به خيلي قبل از اين ميشه. قبل از اومدن شما به دانشگاه... قشنگ بود. راستي تو از الهه خاكي خبر نداري؟

فاطی

سلام خواهرگلم خوبی؟ راستش خاطرات خوبی برام یاداوری نشد. اون روزها... چندروز پیش رفته بودم دانشگاه آخ که خیلی چسبید. احساس فسیل بودن داشتم. شهدا هنوزم مثل قبل بودن(انتظار داشتم یه جور دیگه باشه.) خلاصه جات خالی اون شب توی غریبی خوش گذشت. بیشترش هم یاد خودت میکردم. حتی وقتی از روبه روی پیتزا دوهزار رد میشم فقط به یاد تو می افتم. خیلی خوب بود خاطرات دانشجویی خوبی دارم باهات. الحمدلله. دلم میخواد یه روز بچه هایی که باشون سروکار داری را ببینم. راستی خوب طبیعیه که دیگه اونطور که قبلا بودیم نباشیم. من هم نیستم. عجب آرزوهای خوبی داری. منم بازی.[قلب]

فاطی

روم سیاه به چشم. قول میدم از مسافرت که برگشتم ارسال کنم. . . هرچند یادم نرفته تشریف نیاوردی شهرکرد.........[عصبانی]

سها

از اينكه گفتم خاطراتم مربوط به قبل از اومدن شما به دانشگاه ميشه قصد جسارت نداشتم. قصدم اين بود كه بگم مطلبت منو چقدر برد به عقب.