یاد 2

بسم الله

پیرمرد ایستاده بود رو به روی پنجره ی قتلگاه..
تنهایی..
ایستاده بود و سینه میزد..
سه ضرب..
صدای سینه زدنش می پیچید توی صحن.. توی حال خودش بود..
طولانی شده بود.. آنها که دور و برش بودند می ترسیدند بلایی سر خودش بیاورد،
اما جرئت هم نداشتند کاری بکنند..

کسی آمد آرام بازو هایش را گرفت.. جرعه ای آب..
پیرمرد یک لحظه ایستاد.. دوباره سینه زد.. طاقتش تمام شد.. اشک هایش روان بود.. افتاد.. گریه می کرد..
همانجا، رو به روی پنجره ی قتلگاه..

/ 0 نظر / 10 بازدید