فما احلی اسمائکم

بسم الله

روایت مردی است که رفته بود خدمت امام صادق(ع)..
خیلی وقت ها به خاطر خیلی چیزها که کم می آوری... فکر می کنی به این ثروت بزرگ!

گفت: فقیرم.
گفتند: نیستی.
گفت: فقیرم! باور کنید.
گفتند: نه! نیستی.
گفت: شما از حال و روز من خبر ندارید.
و حال و روزش را تعریف کرد. گفت که چقدر دستهایش خالی است و چه سختی هایی شب و روز می کشد. ولی امام هنوز فقط نگاهش می کردند.
گفت: به خدا قسم که چیزی ندارم.
گفتند: صد دینار اگر به تو بدهم حاضری بروی و همه جا بگویی که از ما متنفری؟ از ما فرزندان محمد(ص).
گفت: نه! به خدا قسم نه.
- هزار دینار؟
- نه! به خدا قسم نه.
- دهها هزار؟
- نه! باز دوستتان خواهم داشت.
گفتند: چطوری می گویی فقیری وقتی چیزی داری که به این قیمت گزاف هم نمی فروشی؟
چطور می گویی فقیری وقتی کالای عشق به ما در دارایی تو هست؟1

* * *
دوستان خدا، تمام دلخوشی من به نام های شماست.
نه از رفتارتان چیزی در من هست، نه از باورهاتان. از آن یقین عمیقی که شما را استوانه های زمین می کند در من اثری حتی نیست. تمام رابطه ی من با شما به اسم هاتان بند است. به نخ نازک کلمه...2

____________________________________________________________________
1 و 2 : از فاطمه شهیدی در کتاب خوب " خدا خانه دارد".

/ 5 نظر / 17 بازدید
بانو

سلام خوفی؟ در مورد سلاله بیشتر می خوام بدونم اگه بشه چجوری می شه؟

طلبه جهادی

انشاءاللخ مجاهد باشید و مجاهدانه زندگی کنید...

الله بخشی

سلام وقتی این حکایت رو می خونم یا می شنوم، حسابی روحیه می گیرم. اما وقتی روایاتی از امثال اون مرد خراسانی که رفت خدمت امام و ایشون رو دعوت به قیام کرد رو می خونم، حسابی داغون میشم. خودمو میگم؛ منم احتمالا بتونم حب اهل بیت رو نگه دارم و با هزاران دینار معامله ش نکنم، اما مطمئن نیستم اگه امامم بهم بگه برو توی تنورِ روشن بنشین، بتونم انجامش بدم...

بانو

سلام کجایی باز ؟ نیستی؟ یا ریز می بینیمت[نیشخند][قلب]